قهرمان ميرزا عين السلطنه
6830
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
بود . شاه روى صندلى نشسته عصرانه مىخورد . عصر بود و خلوت . شاه تا مرا ديد گفت قهرمان است قهرمان ، و خنده كرد ( براى آنكه صبيهء صنيع الملك را گرفته بودم كه او مىخواست بگيرد ) . ياد گذشته بارى هر گوشهء اين باغ وقايعى را به ياد ما مىآورد كه قباله كهنه شدهايم . نمىتوانم تصديق كنم ايام خوبى بود براى ما و مردم ، باز هم نمىتوانم كتمان كنم كه روز خوبى است براى ما و مردم . فقط اين مسئله است كه آن وقت جوان بوديم و هزار سوداى خام به دماغمان ، امروز پير و نااميد ، جز آنكه به اشعار شعرا دل خوش كنيم و بگوئيم : هرچند پيرو خستهدل و ناتوان شدم * هرگه كه ياد روى تو كردم جوان شدم گرچه پيرم تو مرا تنگ در آغوشت گير * تا سحرگه ز كنار تو جوان برخيزم من خود اين تجربه كردم كه مى از دست جوانان * ضعف پيرى ببرد ، زور جوانى بفزايد بر من چو عمر مىگذرد پير از آن شدم * من پير سال و ماه نيم يار بىوفاست « 1 » نگفتم من اين كز تو ترسان شدم * ايا پير گشتم هراسان شدم بيرون آمدم از درب حياط تخت مرمر . موقعى بود كه حاجى آقا مردهء بازارى خود را متقاعد نموده بود و سه مرتبه فرياد كشيدند زنده باد سلطان احمد شاه قاجار مسلمان ، پاينده باد والاحضرت وليعهد گردون مهد مسلمان ، زنده باد آيت اللّه خالصىزاده ، كه مدتى بود اين صدا خاموش و عكس آن قايم مقام شده بود . سردار سپه و مؤلف البته با محبتى كه سردار سپه ( اگر پولم را بگيرم ) به من كرده جا دارد از شكست او محزون باشم . باز از آنجائى كه از روز اول من اين را براى او خبط و خطا مىدانستم و مآل آن را براى مملكت ميشوم ، بعلاوه عصبيت و غيرت كه در هر آدم باحس باشرافتى وجود دارد از اين صداها شاد و مسرور [ شده ] و به رقص و ترنم آمده بودم . پس از اين هورا همگى از تخت مرمر خارج [ شدند ] و به مسجد شاه براى وعظ خالصىزاده رفتند و من منزل آمدم .
--> ( 1 ) - مصرع اول در متن نيست . ( مسعود سالور )